در دست ویرایش...
با تشکر از صابر عزیز
هر صناعت که تعلق به تفکر دارد صاحب صناعت باید که فارغ دل و مرفه باشد که اگر به خلاف این بود سهام فکر او متلاشی شود و بر هدف صواب به جمع نیاید. زیرا که جز به جمعیت خاطر به چنان کلمات باز نتواند خورد. آوردهاند که:
یکی از دبیران خلفای بنی عباس به والی مصر نامه ای می نوشت و خاطر جمع کرده بود و در بحر فکرت غرق شده و سخن می پرداخت چون درّ ثمین و ماء معین ناگاه کنیزکش از در درآمد و گفت : «آرد نماند.» دبیر چنان شوریده طبع و پریشان خاطر گشت که آن سیاقت سخن از دست بداد و بدان صفت منفعل شد که در نامه بنوشت که: «آرد نماند» چنان که آن نامه را تمام کرد و پیش خیلفه فرستاد و از این کلمه که نوشته بود هیچ خبر نداشت چون نامه به خلیفه رسید و مطالعه کرد چون بدان کلمه رسید حیران فرو ماند و خاطرش آن را به هیچ حمل نتوانست کرد که سخت بیگانه بود. کس فرستاد و دبیر را بخواند و آن حال باز پرسید. دبیرخجل گشت و براستی آن واقعه را در میان نهاد خلیفه عظیم عجب داشت و گفت:«دریغ باشد خاطر چون شما بلغا را به دست غوغای ما یحتاج بازدادن.» و اسباب ترفیه او چنان فرمود که امثال آن کلمه دیگر هرگز به غور گوش او فرو نشد.
مجمع النّوادر یا چهارمقاله
نظامی عروضی گنجوی
بسم الله
حال ناخوش و حالت عجیبی دارم. می توانم بگویم دل و دماغی کاری را ندارم. همه چیز را هوا کرده ام و با بهت و حیرت به اطرافم نگاه می کنم. تازه از زندگی شش سال پیشم جدا شده ام و به دنبال آغازی جدید هستم. نمی توانم قوت ها و ضعف ها را ببینم. عصبانی هم می شوم گهگاهی. با این حال هنوز بر روی دو پا قرار نگرفته ام. به میله ای می مانم که جلوی هر باد خم می شود و تا مرز پرت شدن پیش می رود. انگیزه هایم کوچک و موقت شده اند. مثل برد امشب آرسنال. با این حال اینقدر جدی اند که رمق امشب نوشتن را هم از همان بازی فووتبال بی معنی گرفته ام.
امشب وسط بالا و پایین کردن اخبار پیروزی آرسنال، لینک پخش زنده ماهواره های روی زمین را دیدم. دیدنی است. لذت بخش است. همین لحظه که می نویسم از ماهواره دارد از روی آفریقای جنوبی رد می شود و آهنگ ملایمی، تصویر ماهواره را راز آلود تر و آرامش بخش تر کرده است.
یه چیز می خواهم. یک نه بزرگ. یک نه به هزاران جورواجوری که دور و برم است. یک نه برای رسیدن به یک آری. قرار بود زودتر از اینها به مقام شامخ ایده آل تایپ خودم برسم؛ نشده. فرصت نمی خواهم. مجال می خواهم. حالت خوبی نیست وقتی انسان می فهمد از مسیرش خیلی خیلی کوچکتر است.
----
اگر هنوز از اینجا رد می شوید، دعوتتان می کنم که ببینید:
بسم الله
حالا که میانه این روزهای آخر نشسته ام و به روزگاری که در این شش سال گذشته نگاه می کنم، چیز زیادی دستگیرم نمی شود. مقدار زیادی حیرت زده تر شده ام. با همان پرسش ها که حالا لباس های رنگارنگ تری تنشان کرده اند. چیزی به عقلم اضافه نشده. هوشم کم شده. تلاشم ته کشیده. از آن همه انگیزه حالا مقداری اندوه مانده. من روزگار را سرزنش نمی کنم. خودم را هم سرزنش نمی کنم. اما نمی توانم انکار کنم که چیزی شبیه به غم -همان اندوهی که چند کلمه پیش اشاره کردم- گوشه دلم را فشار می دهد. من این همه نبودم و اینهمه نیستم. سوگوارانه تر آنکه این همه نیز نخواهم بود. چیزهای زیادی که در این مدت بر خیالم گذشته، حالا دود شده اند و به جز لبخندی از پوچی واکنش دیگری برایشان ندارم. احساس می کنم ته بن بستم و تنها وظیفه ام شکستن دیواری ست که جلوی رویم ایستاده. بعد از دیوار آزادی است. ممکن است به ساده لوحی من بخندند که بعد از این دیوار، دیوار دیگری است. ولی من عاقل تر از آنم که همین اندک دلخوشی را رها کنم و آزادی ام را با تصور دیواری که هنوز نمی بینمش خراب کنم. با این حال نمی توانم انکار کنم که اخته شده ام. حداقل این یکی برایم مسلّم بوده که هر چه گذشت، بی مایه تر و اخته تر شدم. مغزم کمتر کار می کند و قوت هیچ کاری ندارم. این بد دماغی را تقصیر کسی نمی اندازم. نمی توانم با خیالی راحت و قلبی مطمئن نفرین کنم به هر آنچه دیدم و شدم. اگر همین یک کار را انجام بدهم، دیگر چیزی از آن امیدواری همیشگی باقی نمی ماند. دیگر همه اش می شود لعنت همیشگی. من این را نمی خواهم. من مشتاقانه آغوشم را به روی روزی بهتر و فردایی شیرین تر باز گذاشته ام. اما دیگر ساده لوح نیستم و نمی توانم در آن آینده شیرین، حضور بعضی چیزها را تصور کنم. این شش سال حاوی درس های مهمی بود. من نیاموختم و حالا مثل شاگرد مردودی که هنوز ایده ای از ضرر و زیانش ندارد، با تفألی خوش بینانه به آینده نگاه می کنم. ممکن است درون این آینده هیچ چیز نباشد. ممکن است هیچ کدام از دلخوشی هایم، هیچ کدام از آرزوهایم محقق نشود. با این حال آینده آینده است و من به خیال همین آینده امروزم را فردا می کنم. آدم بدون امید مرده است. من نمی خواهم بمیرم. می خواهم زنده بمانم.
بسم الله
امروز ظهر خبر فوت پروفسور منوچهر آشتیانی را شنیدم. دوست نداشتم باور کنم. جستجو کردم و خبر درست بود. خدا رحمتش کند. حسرت عجیبی بر دلم نشست. علاوه بر تاثر از بابت فوت یک انسان، و علاوه بر ناراحتی از اینکه برگی از تاریخ مملکت ورق خورد و ما هنوز نمی دانیم که آیا توانستیم آن را مانند معدود و برخلاف اغلب برگ های تاریخ کشورمان بخوانیم یا نه، این حس حسرت بود که اذیتم می کرد.
ماجرای این حسرت به تابستان پارسال برمی گردد. نتیجه اصرار من به برگزار کردن یک دوره، تبدیل شد به هشتمین دوره دعوت با موضوع «ماجرای زندگی ایرانی؛ درآمدی بر تاریخ فرهنگی ایران». مسئله ما تاریخ فرهنگی بود و منوچهر آشتیانی تاریخ زنده. تصمیم گرفتم دعوتش کنیم. شماره خانه شان را از آقای امامی -معاون پژوهشی وفت- گرفتم و قرار شد سلام دانشکده را هم به ایشان ابلاغ کنم. تماس گرفتم. خانم خوش برخورد مسنی گوشی را برداشت و با هم صحبت کردیم. گویا حال آقای آشتیانی خوش نبود. خانم گفتند چیزی قریب به یکسال است که به خاطر حال ناخوش ایشان و سختی بالا و پایین رفتن از پله های آپارتمان و همچنین دست تنها بودن خودشان، آقای آشتیانی از منزل خارج نشده اند. گفتم ما جوانیم و مشکل بالا و پایین رفتن از پله ها را حل می کنیم. اشتیاق (یا پررویی ام) را که دید قول داد که با ایشان صحبت می کنند. تشکر کردم و از سر گستاخی یا ناشی گری، نسبت ایشان با آقای آشتیانی را پرسیدم. کنجکاو بودم کسی که دارد با من صحبت می کند چه نسبتی با آقای آشتیانی دارد. با همان خوش رویی جواب داد که هم از خویشاوندان (دختر دایی یا دختر خاله یا یک همچنین چیزی؟ این قسمت فراموشم شده) و هم همسر ایشان است. قرار شد بعدا تماس بگیرم. دفعه بعد همان خانم خوش برخورد، یعنی همسرشان گوشی را برداشتند و گفتند آقای آشتیانی خودش می خواهد با شما صحبت کند. صدای خسته ای داشت و معلوم بود حال خوشی ندارد. می گفت علیلم و نمی توانم از خانه خارج شوم. گویا چند مراسم مهم را هم به همین دلیل نتوانسته بود برود. اصرار کردم حالا که نمی آیند؛ ما برویم و قببل از شروع دوره، جلسه را آنجا ضبط کنیم. موافقت کردند. خانم گفتند از آنجایی که حالشان مساعد نیست، اگر پیش از ظهر بیایید -به خاطر سردماغ بودن ایشان- زمان بهتری خواهد بود. دیدار را برای چند روز بعد هماهنگ کردیم. آن روز من بودم و دکتر هامون سلامتی و داوود طالقانی و آرشام بهمن نژاد که با ماشینش آمده بود. در همان خیابان خانه شان گل و شیرینی خریدیم. رسیدیم و در زدیم. خانم در را باز کرد. آقای آشتیانی روی یک ویلچر نشسته بود. نشستیم و احوال پرسیدیم و بعد هم قرار شد مصاحبه ای بگیریم. تا داوود دوربین را آماده می کرد خانم پذیرایی را آودند. هامون سلامتی نماینده ما بود برای گفتگو با آقای آشتیانی. در میان مصاحبه، حواسمان به در و دیوار خانه شان پرت می شد. خانه ای بود در طراز روشنفکری بی دروغ ایرانی: چند عکس و پرتره از فلاسفه بزرگ، مجسمه های کوجک هنری، قاب عکس ها و ... مصاحبه که تمام شد، هامون سلامتی گفت به عنوان نکته آخر، یک نصیحتی به ما بکنید. آقای آشتیانی احتمالا «نصبحت» را «وصیت» شنید و گفت: من دیگر عمرم را کرده ام و چند وقت دیگر می میرم، وصیت می کنم من را در داشگاه امام صادق، جلوی دپارتمان ارتباطات همان جایی که همه رد می شوند دفن کنید. عجیب بود. خداحافظی کردیم.
چیزی که فهمیدم این بود که مخصوصا خانم از پیگیری و احوال پرسی و رفتار ما خیلی خوشحال شده بودند. این دلخوشی را که دیدم، با خودم قرار گذاشتم هر از چند گاهی زنگ بزنم و به نمایندگی از امام صادقی ها حال و احوالشان را بپرسم.
بهار امسال، اواسط ایام قرنطینه کرونا بود که یاد قول و قرار خودم با خودم افتادم. مشکل اینجا بود که من دفتری را که شماره تلفن خانه شان در آن بود در خوابگاه جا گذاشته بودم. بنابراین قرار بعدی ام این شد که وقتی خوابگاه ها باز شدند سراغ دفترم بروم. تبر ماه بود که برگشتیم تهران. دفتر را برداشتم و روی میز تحریر اتاقی موقتی که به اضطرارا به ما داده بودند گذاشتم. کنکور، پایان نامه، مصاحبه و هر دلمشغولی دیگری که باعث می شود آدم چیزهای مهم زندگی را فراموش کند، و همچنین غفلت خود من و اکتفا به یادکردن های گاه و بیگاه -مثلا در اول صبح یا آخر شب که اصلا وقت مناسبی نبود- باعث شد آن قول و قرار امروز و فردا شود...
.
.
آن امروز و فردا کردن تا همین روز اخیر ادامه داشت. شماره ای که در آن دفتر نوشته شده حالا فقط به درد تسلیت گفتن می خورد. شاید اگر این نبود، یک تماس و حال و احوال ساده می توانست دل یک خانم مهربان و شوهرش را شاد کند. می توانست غصه گذشت روزگار و بی اعتنایی هایش را از دلشان -ولو برای ساعتی هم که شده- پاک کند. می توانست پلی باشد میان یک آدم مذهبی حزب اللهی و یک خانواده روشنفکر که دغدغه مشترکان انسان است و ایران است و دلبستگی به حقیقت. و یا حتی در شخصی ترین حالت ممکن، می توانست معدود کارهای خوب زندگی ام باشد که به خاطر خوب بودنشان انجام می دهم.
إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَیُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَیَعْلَمُ مَا فِی الْأَرْحَامِ وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ مَاذَا تَکْسِبُ غَدًا وَمَا تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ
کنونت که امکان گفتار هست
بگوی ای برادر به لطف و خوشی
که فردا چو پیک اجل در رسید
به حکم ضرورت زبان درکشی
خدا او را رحمت کند. خدا ما را رحمت کند.
پی نوشت: از حوصله این آخر شبی خارج است. ان شاالله فردا فایل مصاحبه را مرور، و جاهای خوبش را منتشر می کنم... احتمالا جزو آخرین فایل های تصویری باقی مانده از ایشان باشد.
به نام خدا
برای شماره تیرماه مجله سروش:
.
.
ادبیات، پدیده ای انسانی است. به همین دلیل توقعات مختلف و متنوعی نسبت به آن وجود دارد. برخی آن را پدیده ای برای بیان خوشی ها، رنج ها و به طور کلی احساسات زندگی می دانند، برخی آن را با کارکرد اجتماعی اش می سنجند، برخی نقش سرگرمی بودن آن را برجسته می کنند و در نهایت به همین ترتیب فهرستی بلند بالا از توقعاتی که ادبیات باید برآورده کند ظاهر می شود. از سوی دیگر، کرونا برای جهان جدید(یعنی جهان بعد از جنگ جهانی دوم) اتفاقی کاملا عجیب و منحصر به فرد است که تمام جنبه های زندگی را درگیر خود کرده. بنابراین قابل پیش بینی است که وقتی دو واژه کرونا و ادبیات(و به خصوص ادبیات داستانی که در اینجا محل بحث ماست) را در کنار هم قرار می دهیم با طیف گسترده ای از توقعات روبرو می شویم. نکته ای که در این مطلب قصد شفاف تر کردن آن را دارم این است که اساسا ادبیات داستانی «وسیله ای» برای برآورده کردن توقعات ریز و درشت نیست.
باید قصه بنویسم. چاره کار در قصه نویسی است. پس قصه ای که می خواهم تعریف کنم از همینجا، یعنی همین واژه و همین لحظه شروع می شود. من نمی دانم چه قصه ای می خواهم تعریف کنم. اما حتما یک چیزهای تعریف کردنی سر راهم قرار می گیرند و من مثل کور شفا یافته ای که از خدا دو چشم بینا می خواهد آن ها را برایتان تعریف خواهم کرد. قصه های من حتما خواندنی اند. منظورم این نیست که من قصه گوی خوبی هستم. نه. قصه ها خودشان خودشان را تعریف می کنند. من سعی می کنم خوب هایشان را سوا کنم و آن ها را با تمام رغبت و شوقی که دارم تقدیمتان کنم. راهنمای من در این مسیر نیت من خواهد بود. من تا الان قصه های زیادی نگفته ام. اما دلم روشن است که می توانم قصه های زیادی بگویم و اگر بخت با من یار باشد قصه های زیادی خواهم گفت. اما اگر بپرسید چه گونه قصه هایی تعریف خواهم کرد باید بگویم که خودم هم هیچ اطلاع دقیقی ندارم. البته تخمین هایی کلی دارم ولی نمی توانم بگویم قصه هایم چه رنگ و بویی خواهند داشت. من رنگ و بوی قصه ها را خوب می فهمم و می توانم همین حالا قول بدهم که بهترین رنگ و بوها را در قصه هایم تجربه خواهید کرد. منظورم این نیست که همه اش شادی و خوشی خواهم گفت. اتفاقا از مرگ هم می گویم، از تنهایی، از رنج و هر کمیابی که می تواند کامیابی ها را برایمان معنا کند. قصه خواندن کار عظیمی است. قصه برایمان معنا می آورد. ما قصه ها را زندگی می کنیم و سرانجام به یکی از همان قصه ها تبدیل می شویم. من البته با تمام شوقی که داشته ام -و دارم- تا تبدیل به یک قصه جذاب و خواندنی باشم، تا الان قصه خوبی نبوده ام. مشکل است من نیست. مشکل از نیت من است. همان لحظه ای که آدم اراده می کند که قصه خوبی باشد، بدی هایش قلمبه می شود و رنگرنگ قرمزِ هشدار را در چشمان شاهدان می پاشد. من قصه خوبی نبوده ام. می خواهم اعتراف کنم تا با خاطری آسوده و خیالی راحت برایتان قصه های خوب بگویم. شاید از خوبی این قصه ها، نصیبی هم به من رسید. چه خوب که قصه هایمان بزرگ باشد. بزرگ یعنی باشکوه، نه حجیم.
بسم الله النور
من در همین چند سالی که زندگی کرده ام به کارهای متنوعی دست زده ام. مثلا بسیار پیش می آمده که کارهای ناتمامی را شروع کرده و همان گونه که از اسمش بر می آید بدون سرانجام خاصی رها کرده باشم. خیالی نیست. به هر حال کار خوب کم نداشتم. کار بد هم در سابقه ام کم نیست. گاهی اوقات یکی دو تا از نوشته های سالها پیش را می بینم و مبهوت می مانم که چه طور توانسته ام آنها را بنویسم. گاهی هم همین حرف های دو سه سال پیش خودم را می شنوم و تا آستانه دق مرگ شدن پیش می روم. این فراز و نشیب مختص به یک شخص نیست. هر کسی به تناسب زندگی خودش تلخ و شیرین هایی دارد و چه خوب می شود هر شخصی فراز و نشیب هایش را بشناسد.
با این حال یک چیز در این میان برای من جالب است: در میان همه کار، تنها آنهایی برای ما خواهند ماند که آنها را به سرانجام برسانیم. منظور من از سرانجام، آغاز کردن و پیش رفتن یک مسیر تا جایی است که فرد نتواند خودش را به راحتی از آن خلاص کند. این چنین می شود که ساخته دست ما به دجله می افتد، قوتمان می شود و ما را خواهد ساخت.
به همین دلیل می توانم بگویم بزرگترین اشتباهی که در طول این سالها انجام داده ام، عدم پیگیری و سماجت در مورد بعضی کارها بوده که ناامیدانه و با توجیهات ذهنی رها کرده بودم. این حسرت را نمی توانم جبران کنم مگر با اعمال سماجت و پیگیری نسبت به هر چیزی که الان دارم و هر چیز نویی که خواهم ساخت. حالا که عمر دانشگاهی من تقریبا به سر آمده، درک می کنم -و با حسرت هم درک می کنم- که ارزش چیزها به شگفت بودن ایده هایشان نیست بلکه به «دم کشیدن» آنهاست.
حالا که نگاه می کنم، می بینم چیزهای زیادی در من دم کشیده. بعضی هایشان دوست داشتنی و شیرین اند و البته بعضی هایشان تلخ و ناگوار.
با این حال در کنار جالب ترین جنبه که چند خط پیش در مورد آن نوشتم؛ ارزشمند ترین جنبه این ماجرا برای من آنجاست که حالا تقریبا وادر مسیری شده ام که می دانم با چه چیزی خوشحال می شوم و چه چیزهایی نا خوشم می کند. این خیلی کشف بزرگی است. کشفی که تا هنگام مواجهه با گذشته و تکرارهایی که انجام داده ام، از غبار توهم و تخیل خارج نشده بود.