فرصتی برای گفتگو پیرامون آنچه تاکنون مغفول مانده
(این متن، اعتراضی بود که کلاس روش پژوهش دانشگاه. حقیقتا چیزی که یاد نگرفتم، اما سعی کردم عوض توقعات استاد که می خواست ما در ازای 32 ساعت آموزشِ نیمه کاره یک مقاله ولو آماتور تحویل بدهیم، این متن را بنویسم. القصه نمره ام صفر شد و مجبور شدم یک چیز غریبی به اسم مقاله تحویل بدهم. این متن را هم می گذارم برای درس عبرت)
بسم الله الرحمن الرحیم
مقدمه ای بر روش شناسی پژوهش اجتماعی
یا
فرصتی برای گفتگو پیرامون آنچه تاکنون مغفول مانده
· مقدمه
هو الاول و الآخر و الظاهر و الباطن
«این نوشتار در مقام چیست؟» پاسخ به این سوال، تعیین کننده مواجهه ما با موضوع متن خواهد بود. پس از پاسخ به این سوال کلیدی، پرسش به اینکه «این متن از چه منطقی پیروی می کند؟» احتمالا باعث شکل گیری درصد زیادی از اشتراک فضای ذهنی مولف و خواننده می شود.
این نوشتار در مقام پرسش نیست. در مقام نقد هم نیست. در مقام کندوکاوی است که شاید هم اندیشی درباره آن به گشودن امکان های جدیدی پیش روی فضای علمی منجر شود. پس با این وضع، متن و به تبع آن مولف نه ادعای محیرالعقولی دارد و نه ادعای ارائه باطل السحری برای وضعیت موجود.
از سوی دیگر، منطق این متن به معنای آکادمیک و رایج، روش مند نیست. شاید بتوان آن را ضد روش یا پست مدرنیستی توصیف کرد ولی آن هم احتمالا توصیف دقیقی نیست. این متن شبیه به تفلسف است، زیرا برگرفته از ایده ای است که میان مرزهای علم و شبه علم علامت سوال قرار می دهد. اما باید توجه داشت که تفلسف الزاما به معنی توجه به انتزاعیات نیست. این واژه را از این جهت عاریت گرفته ام که دلالت بر یک حرکت عقلانی(عقل زبانی) در راه بررسی نقد های بیرونی و درونی روش پژوهش می کند.
· خود و دیگری: مسئله پژوهش
ثم انشاناه خلقا آخر فتبارک الله احسن الخالقین
پیش از هر چیز، نقطه آغاز هر پژوهش/کنجکاوی/تحقیق در تمایزی جدی میان دو مفهوم «خود» و «دیگری» ایجاد می شود. علم/فهم/آگاهی پدیده ای است که «توسط کسی» نسبت به «ابژه»(که به طور عام آن را دیگری می نامیم) تحقیق پیدا می کند. فهم «خود»، تا آنجا که «دیگر»ی نسبت به آن متصور نشده باشیم، فهمی حضوری و بلامانع است. این فهم اجمالی است و خصلتی پیشازبانی دارد. اما به محض آنکه چیزی ورای «خود» متصور بشویم «دیگری» معنا پیدا می کند. نقطه جالب توجه آنجاست که «خود» یا «فهم دیگری» نیز می توانند در مقام «دیگری»، متعلق پژوهش قرار بگیرند.
با توجه به این مقدمه از آنجا که پژوهش میل به فهم کامل می کند، مفهوم «روایی» اهمیت بسیاری پیدا می کند. نحله های مختلفی از ایده آلیست ها تا رئالیست ها در این باره اظهار نظر کرده اند. اما از آنجایی که بررسی این مدعیات کاری فوق العاده و در سطح دانشمندان عالی است، به حداقلِ اشتراکات این نحله ها کفایت می کنیم. آنچه میان همه این نظرات مشترک است، آن است که فرآیند پژوهش حتی اگر متعلق رئال نیز نداشته باشد، حتما از نسخ «روایت» خواهد بود. پس به تعبیری دیگر، «خود» در راه فهم «دیگری»، با بازتاب ها و روایت های مختلفی از «دیگری» روبرو می شود. با این توصیف احتمالا فرآیند فهم، منطقی دیالکتیک خواهد داشت. منطقی که می توان رد پای آن را عرفان اسلامی، فلسفه چپ آلمانی و بالاخره انواع نظریات ارتباطات(با تمام تنوعشان) جستجو کرد.
به هر نحو، مسئله ما پژوهش اجتماعی است. لازم است این توضیح نیز داده شود که مباحث هرمنوتیک، فلسفه، طبیعت شناسی و هر چیزی شبیه آن تا وقتی کارکردی در راستای هدف اصلی ما نداشته باشند به صورت مستقل مورد بحث قرار نمی گیرند.
· ما به دنبال مطالعه چه چیزی هستیم؟
فلینظر الانسان الی طعامه
متعلق علم یا مجموعه علومی که علوم اجتماعی خوانده می شوند چیست؟ به تعبیر دیگر چه «مسئله» ای باعث شکل گیری این علوم شده است. نزاع بر سر این مورد فراوان است. اما به نظر می رسد «بررسی انسان از این حیث که موجودی است تاریخی» تعبیر جامعی( و نه حتی مانعی) برای علوم اجتماعی باشد. مسئله انسان مدرن که زمزمه های ظهور وی گاهی به قرن سیزدهم میلادی نیز بر می گردد، «از کجایی» و «به کجایی» انسان است. همین جاست که پای «معنا» نیز به این ماجراجویی باز می شود. توافق بر سر چیستی «معنا» کاری بس دشوار و احتمالا بیوده است. اما اجمالا «معنا دار بودن» برای ما مشخص است. آنچه که برای ما معنادار است در حداقلی ترین حالت ممکن، «رابطه»ای ولو اندک با ما برقرار می کند که دلالت بر وجود «دیگری» نیز می باشد(از همین نجاست که اجتمالا بتوان بحران معنا و نیهیلیسم قرن بیستم را شفاف تر بررسی کرد). انسان برای فهم حضورش در تاریخ پر از بیچ و خم و پیچیدگی به دنبال معنا است. معنایی که در نهایت وی را به «مرجع» و «مقصد» که قرار است نقش «دیگری» را بازی کند رهنمون می سازد. بنابراین ابژه علوم انسانی، انسانی است که می خواهد «خود» را میان این جهان که از تمام پیچیدگی آن، تاریخ(و تحرک و بی ثباتی لحظه به لحظه) نمود بیشتری دارد پیدا کند. حال این تاریخ چه سنخی دارد؟ همانطور که ما تاریخ(طبیعی و حتی انسانی) را با مدل ساده و گویای «بردار» نشان می دهیم، تار و پود تاریخیت با حرکت، بی ثباتی و تغییر مداوم عجین شده. نتیجه این امر کشمکش انسان با تاریخ بوده است. انسان به دنبال فهم و در نهایت تسلط بر تاریخ است اما پس از کوتاه آمدن از شعارهای آرمانی خود، اینبار به جای آنکه «علم را بر تاریخ بداند»، «تاریخ را بر علم می داند» که این امر در سیر نظریات علوم اجتماعی طی صد و پنجاه سال گذشته قابل مشاهده است.
· روش چیست و با ما چه می کند؟
وادخلوا البیوت بابوابها
روش، مدخل مواجهه ما با دیگری است. انگار که «پژوهش» حکم به آفرینش روش می دهد و روش است که «موضوع پژوهش» یا «دیگری» را معین می کند. انگار که باید جمله مشهور «هدف وسیله را توجیه نمی کند» را به کناری نهاده و با اطمینان از نسبت مستقیم روش و هدف صحبت کنیم. روش دریچه ورود ما به جهان «دیگری» است. پس در اینجا باز هم عنصر «روایی» خود را نشان می دهد. به راستی روش چه مقدار برای ما از «دیگری» حکایت می کند؟ آیا بدون چارچوب های نظری می توان گفت که نمونه گیری های ما در مسیر درستی قرار داشته اند؟ از سوی دیگر آیا نمونه گیری ها و توجه به داده ها می توانند به خودی خود ما را به نظریه ها هدایت کنند؟
اینها سوالاتی است که سالیان طولانی علم شناسان و روش شناسان را درگیر خود کرده. اما اجمالا می توان گفت که گرایش های متعدد، بر این نکته که علم، خصلتی فرهنگی دارد واقف شده است. خصلتی که از یک سو لبخند زنان می تواند ما را به ادامه مواجهه ایدئولوژیک با غرب و علوم انسانی غرب تشویق کند و از سوی دیگر چاهی می کند که نه تنها علم غربی، که تمام امکان های اسلامی علم را نیز در خود فرو می برد. با این وصف چه باید کرد؟
· علوم مختلف چگونه تولید می شوند؟
سنت الله التی اتقن کل شی
برای پاسخ به آخرین پرسش مطرح شده در متن، باید بررسی کنیم که فرآیند شکل گیری علوم چگونه است.
فلسفه اسلامی فلسفه ای ذات گراست. از این حیث توانایی دیالوگ بسیاری با سنت قاره ای فلسفه غرب(بر خلاف سنت تحلیلی آنگلوساکسون) دارد. به همین دلیل فلاسفه اسلامی و دیگر دانشمندان اسلامی که دغدغه علم و دین داشته اند، به مبادی هستی شناسانه، معرفت شناسانه و انسان شناسانه علوم توجه کرده اند. این توجه پدیده ای مبارک است که بعد از تجربه های متفاوت مواجهه امت اسلامی با تمدن غرب پدید آمده است. اما چنین نگاه بنیان شناسانه ای طبیعتا «آنچه حاصل آمده» را «منظم» می کند و مبادی و مبانی را از نتایج و امتداد ها تمیز می دهد. چنین خودآگاهی هر چقدر گسترده باشد، به خودی خود شرط کافی تولید علومی دینی نیست. همین نگاه «غیر تاریخی» و «در خلا» متفکران مسلمان(من جمله بسیاری متفکران معاصر) است که باعث در نهایت باعث برجسته شدن تمایز میان دو حوزه «نظر» و «کارکرد» می شود. تمایزی که پیش از آنکه عدم آن بدیهی باشد، به علت این نگاه غیر تاریخی بدیهی شمرده می شود! به هر جهت چنین خودآگاهی کفایت نمی کند. توجه به مبانی نیمی از راه است. نیمی دیگر از راه «موضوع شناسی» است. معضله بعدی جامعه علمی ما نیز موضوع شناسی کاریکاتوری یا صفر و صدی است. به طوری که در نهایت نمی توانند میان «موضوع شناسی» و «مبانی» دیالوگی منطقی برقرار کنند که در نهایت باعث ذبح یکی از این دو به دست دیگری می شود.
در سال 1962 با انتشار ساختار انقلاب های علمی و بعد ها در کتاب «در مقابل روش» پل فایرابند، مرز میان علم و شبه علم در جامعه علمی غربی که موطن علوم انسانی به معنای امروزی است از میان رفت. پس علم خصلتی فرهنگی پیدا می کند.
ذکر این سه نکته آنجا به کمک ما می آید که نشان می دهند فرآیند علم خطی، از بالا به پایین، ارادی، فرمایشی و دستوری نیست(مخصوصا با توجه به مدل اسفار اربعه ملاصدرا که ابتدای حرکت سالک را از زمین می داند نه از آسمان). علم فرآیندی دو طرفه است. اگر قرار است «خود» وجود داشته باشد، «دیگری» باید خود را به او عرضه کند و اگر «دیگری» بخواد مورد توجه قرار بگیرد، لازم است که «خود» به سمت آن حرکت کند. بنابراین با توجه به ماهیت سیال زندگی اجتماعی، توقع علمی «ریاضی وار» تنها نادرست و بیهوده خواهد بود.
· ما از روش چه می خواهیم؟(عبور از روش)
کل نفس بما کسبت رهینه
ما برای ادامه پژوهش ها و دفاع از ساحت علم(در صورت اعتقاد به ساحت ویژه علم در مقابل شبه علم) لاجرم به پژوهش نیازمندیم. «روش» به مثابه مانیفستی است که مبدا و مقصد پژوهش های ما را آشکار می کند.آنچه ما از پژوهش و به تبع آن روش پژوهش انتظار داریم، «روایی» است، نه به معنای مطابقت سوژه و ابژه بلکه صرفا هم سنخ بودن پژوهش و «مسائل اجتماعی». در نقد فاصله بسیار میان تصورات و توهمات پژوهشگران آکادمیک با مسائل اجتماعی می توان روضه های بسیاری خواند. فاصله ای که بستر مناسبی برای رشد «پوپولیسم» و حرکت های «ضد علم» گردیده است. از سوی دیگر با توجه به استدلالات فلاسفه علم، می توان گفت که عنصر «روایی» و به دنبال آن «روش و پژوهش اجتماعی» آسیب های بسیار جدی دیده اند. حال باید پرسید چاره ما چیست؟ صرفا با دوباره گویی(نه از سر فکر که از سر تقلید) مهر تاییدی بر تنبلی پیشین بزنیم؟
به نظر می رسد عبور از بحران روش دو شرط دارد:
1- خودآگاهی تاریخی: «هر پدیده ای» بیرون از تاریخ بررسی شود یا بی معناست یا خصلتی اسطوره وار و سرشار از معنی دارد. اگر بی معنا باشد به معنای آن است که ارتباط و دیالوگ درستی میان ما در مقام «خود» و آن موضوع در مقام «دیگری» شکل نخواهد گرفت. از سوی دیگر از خصلتی اسطوره وار داشته باشد، به دلیل ماهیت رو به اضمحلال تمام پدیده های تاریخی، پس از مدتی از مد خواهد افتاد. این همان افراط و تفریطی است که راه را بر شناخت درست مسئله می بندد. پس اولین گام در راستای عبور از این مسئله، «ادامه دادن روش های کنونی»، با توجه به تاریخیت آنهاست. روش های پژوهش نه وحی منزل اند(فهم اسطوره وار) و نه راهکارهایی بیهوده(فهم بی معنا).
2- ساخت جامعه متناسب: اولین درس نگاه تاریخی، این است که هر علم متناسب با هر بستر اجتماعی رشد می کند. تصادفی نیست همزمانی گسترش بیتل ها و رپ و جاز در موسیقی، استفاده از زنان در تبلیغات و سینما، جنبش های اجتماعی دهه شصت میلادی با تحولات علمی، فلسفی و تحقیق دهه های جهل تا هفتاد میلادی.
بنابراین عبور از روش پژوهش اجتماعی و شکل گیری نظام پژوهش جدید، علاوه بر خودآگاهی تاریخی، نیازمند بسترسازی اجتماعی(ولو در حد جامعه علمی) است.
· نتیجه گیری
این متن در نهایت اختصار و ایجاز نوشته شد. علت عمده آن ترس از بسیار طولانی شدن مطالب بود و بی تجربگی نویسنده در پیدا کردن راهی متعادل، باعث شد که ایجاز بر اطناب ترجیح داده شود. بنابراین مفصل بندی مطالب احتمالا به خوبی صورت نگرفته است. به علاوه، جای جای متن حاوی داوری های پذیرفه شده ای است که شاید از نظر خواننده جای بحث داشته باشد. به هر جهت برای پیشبرد سیر متن و ارائه مطلب، آنها به عنوان اصول موضوعه پذیرفته شده اند.
و در پایان، این عنوان و سبک نوشتار کاملا تعمدی انتخاب شد. اگر این فرصت جای گفتن این حرف ها نیست، پس کجاست؟ و البته که تمام هزینه های این کار را نیز به جان می خرم.
· منابع
علم الانسان ما لم یعلم
این نوشتار با الهام، بهره گیری و توجه خاص به منابع زیر نوشته شده است:
(طبیعی است که برخی منابع الهام بخش قبلی بر ذهن نویسنده در اینجا آورده نشده)
1- قرآن کریم
2- اسفار اربعه/ حضرت ملاصدرا
3- مثنوی/ مولوی
4- تاریخ اجتماعی قرن هجدهم، نوزدهم و بیستم
5- در جستجوی روش/ جان لو/ نشر ترجمان
6- تفسیر در علوم اجتماعی/ گئورگ زیمل/ شرکت سهامی انتشار
7- اولویت دموکراسی بر فلسفه/ ریچارد رورتی/ طرح نو
8- فلسفه امروزین علوم اجتماعی/ برایان فی/ طرح نو
9- فلسفه علوم اجتماعی/ یان کرایب و تد بنتون/ آگاه
10- فلسفه علوم اجتماعی قاره ای/ ایوان شرت/ نشر نی
11- در جستجوی زبان کامل/ اومبرتو اکو/ فرهنگ جاوید
12- نقد متن/ احمد پاکتچی/ دانشگاه امام صادق(ع)
13- اشارت های پست مدرنیته/ زیگموند باومن/ ققنوس
14- روایت و تاریخ/ جفری رابرتز/ دانشگاه امام صادق(ع)
15- روش شناسی انتقادی حکمت صدرا/ حمید پارسانیا/ کتاب فردا
16- فلسفه علم/ آلن چالمرز/ سمت
17- درآمدی به بحران جامعه شناسی جهانی معاصر/ منوچهر آشتیانی/ پژوهشگاه مطالعات فرهنگی و اجتماعی
18- جامعه شناسی شناخت/ کارل مانهایم/ ثالث
*نیمچه مقاله ای که به جای مقاله مقرر درس روش پژوهش کیفی ارسال شد!
این رو برای کلاس درس نوشتی؟!
به نظرم مفصلش کن تا ابهامهاش رفع بشه و در چند شماره پشت سر هم حیات منتشر کن.